تبليغاتX
فکرشم نمی کردم
فکرشم نمی کردم

این جا میتونی معجزه رواحساس کنی معجزه عشق رومی تونی ببینی اونی رو که فکرشم نمی کردم اتفاق افتاد

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

سه شنبه دوازدهم دی 1385-13:10 -فرزانه

 

 

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی قلبت من و از توو قصه رونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه تو رو پیش من بیاره

شب هم نفسی شب بلند تنهایی تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی

چی بگم وقتی زندگي بی تو جلوه ای نداره

وقتی فرياد من و خاموش توی کوچه جا میزاره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 

 

لینک ثابت |

دوشنبه ششم آذر 1385-21:53 -فرزانه

 

 

وقتی دلتون برای کسی تنگ می شه چی کار میکنید؟

اولین و بهترین کار اینه که گوشی تلفنُ برداری و ...زینگگگ
بهش زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی....اینطوری شاید آروم بشی
!!!
ولی اگه نمی شد باهاش حرف بزنی چی؟؟؟
!!!!
دومین کاری که میشه انجام داد اینه که بری سراغش،چند دقیقه ای باهم باشین،حرف بزنین و یه دلِ سیر ببینیش
...
ولی اگه نشد بری ببینیش !!! اگه کیلومترها با هم فاصله داشتین چی؟؟؟؟؟
اون وقت فقط یه راه می مونه
....

دلتو ببری پیشش...


فکر کنی کنارشی و داری باهاش حرف میزنی....

مرتضی عزیزم دلم به شدت برات تنگ شده ، شاید چون دیروز پیشت بودم ..شاید چون دیروز درست یعنی اونجوری که باید همدیگه رو ندیدیم و حالا که برگشتم بازم دلم هواتو کرده...

دیروز توی آسمون کنار تو بودم ...امروز صبح برگشتم ... ظهرتوی راه داشتم بهش فکر میکردم ...که چند ساعت قبل یا ...روز گذشته کجا بودم و چیکار میکردم ...بغضم ترکید ...حتی به خودم گفتم اگه پیشش نرفته بودم شاید الان این حالم نبود ...
وقتی به چشمای خوشگل و پر از التماس تو موقع اومدن فکر میکنم دیوونه میشم ...شاید هیچ کس غیر اون نفهمه چقدر دلم براش تنگ شده بود... حتی دیشب اینقدر دلم براش تنگ شد که جلوی همه بغضم ترکید....

شاید هیچ دلی حتی دل خودم به اندازه دل اون موقع اومدن تنگ نبود

همه کسم وقتی بهت میگم: این چشما مال کیه..؟ میگی: مال تو عمرم ...! دیوونه میشم فدات شم ...میدونی که دیوونه چیه...

فدای اون عمرم گفتنت بشم ...

دلم برای عمرم گفتنت تنگ شده همه کسم ...خیلی تنگ شده خیلـــــــــــــــــــــــی.....!

اما کیلومترها از هم دوریم، به سختی می تونم باهات تماس بگیرم...
تنها راه چاره ای که مونده همینه
....
باید فکر کنم تو هم داری به من فکر می کنی و دلت برام تنگ شده،


مهرت پایدار عشق ِدور دستِ من!!!

می خوام سرم رو بازم روی سينت بزارم عشقم...مثل اون موقعی که پیشت بودم ..زیاد دور نیست ..همین چند وقت پیش...! یادت که هست ... نه فقط همه حجم ريه هامو که همه وجودم و از عطر توپرکردم!
دیروز که با هم بودیم .....لبامون بسته بود اما دستامون با هم حرف میزد ... یادته
...!
و من چقدر دلم میخواست .....و من .....و من ...... و من بودم که بوسه هام رو انبار ميکردم
!
همين جا منتظر ميمانيم.....من و تنهايی ....تا بيايی...

نميدونم چرا...وقتي مياي پيشم ...اينقدر آروم ميآي كه اومدنتو متوجه نميشم ....وقتي ميآي ديگه توي اين عالم نيستم ....وقتي ميري تازه ميفهمم كه لحظات با تو بودن برام چقدر تند گذشته ...دلم ميخواد داد بزنم بگم ...آي عقربه ها...چرا الان تند نميگذرين ...چرا وقتي اون پيشمه اينهمه با سرعت همديگه رو دنبال ميكنين اما ...الان كه ديگه پيشم نيست ...هيچ حسي براي حركت توي شما نيست ...نكنه شما هم مثل من شدين با اومدنش شور و شوقي دوباره ؛ روحي دوباره به جسم بيجانتون دميده ميشه ...درست مثل من ..كه وقتي بدون اونم....مثل يه ماشين فقط حركت ميكنم...آي عقربه ها! نكنه شما هم مست اومدنش ميشيد ...
وقتي مياي ...وقتي باهام هستي ...به هيچ چيز و هيچ جا فكر نميكنم ...به هيچ جا حتي نگاه هم نميكنم ...چون تو رو دارم ..چون با تو ام ..اما وقتي تنها ميشم ..لحظه لحظه خاطرات با تو بودن دوباره برام زنده ميشه و اون لحظه ست كه بغض ميخواد خفم كنه..!

ميدوني ....وقتي هستي حس عجيبي دارم ..يه حس نو ...مثل بچه اي كه تازه متولد شده ...مثل مرده اي كه دوباره زنده شده...

ميدوني ...وقتي نيستي ...و تنها تواتاقم هستم ...ديوونه ميشم ..عكساتو ميآرم توی ذهنم و ...اينقدر بهشون نگا ميكنم ..كه متوجه ميشم ناخداگاه گونه هام خيس شده ...الان يكي از اون موقعها هست...ميدوني كه..!امروز که از اراک برگشتم ...كسي خونه نبود ...دنبال يه جزوه گشتم ...دفتر چرك نويساي دوران قدیمم بيرون افتاد..... ناخداگاه صفحه آخرشو نگاه كردم ..ميدوني چي توش نوشته شده بود ...؟

شعرايي كه سری قبل اومدم اراک نوشته بودم..از كتاب «تقصير من نبود» ...
بازميخواي بري عزيز شي...؟ آخه از اينم عزيز تر...؟

آه...هر وقت كه ميري ...هر بار كه ازم دور ميشی... هرچند, براي يه مدت كوتاه ...اما برام عزيز تر ميشي ...نميدونم چرا هميشه وقتي ميرفتي يه حس بدي داشتم ...آخه ميدوني ...اين خيلي حس بديه كه ممكنه بار ديگه كه اونو رو ميبيني ديگه تنها نباشه ....ممكنه يه نفر كنارش واساده باشه ...

اما اين بار ...
خيالم راحته كه تا آخرعمر شونه هام تكيه گاه سرعشقم.. خيالم راحته كه تا آخر عمر دستام توي دستاي تو ...خيالم راحته... اما ميدوني ... يادته چي بهت گفتم ...بعضي وقتا خل ميشم ..ميزنه به سرم ...فكر ميكنم خوابم ... به خودم ميگم دروغه ..مگه ممكنه ...تو مال خود خود خودم شدی....نه باورم نميشه ...اينا روياس ...باورم نميشه ...دنیا اينجوري فقط می خواد سر منو گول بماله و منو بپيچونه....اما باز مهيبي ميخورم و ميگم ..نه بابا مگه ممكنه
...
اما
......
باز من ميمونم و تنهايي م ...

ميدونی امروز چندمين روزيه که با هميم....نه منم نميدونم...ميدونی اين دوستی طولش مهم نبود...مهم من و تو بوديم...ميدونی چقدر سختی کشيديم تا به اينجا رسيديم....آره ميدونی....کلی سختی کشیدیم.....ميدونی توی اين کلی، بزرگ شديم....نه نشديم، من و تو هنوز همون دو تا ستاره با يک جفت قلبيم....آره همونهاييم با ظاهر دو تا آدم...ميدونی يکی از اين ستاره ها خيلی مهربونه و گرم و پر نوره يکی ديگشونم کلی غرغرو و کم نور وزشت... آره اينم ميدونی ،حتمآ ميدونی که مهربونه هم خودتی!
اومدم بگم دوست دارم...بهترين لحظه هامو با تو گذروندم و خوشحالم که با همديگه ايم:*

يادته دیروز رو که وقتی *** رو دیدی چقدر خجالت می کشیدی و هی زیر چشمی به من نگاه می کردی؟ بهار هم که به من و تو نگاه می کرد و می خندید...
توی بهترين خاطراتم هميشه حضور داری
.....
وجود همه ی خاطراتم به وجود تو بستگی داره، آخه میدونی من هیچ کسی رو غیر از تو ندارم عزیزم ..هیچکس ِ هیچکس ِ هیچکس ِ هیچکس ِ
........!!!
نميتونم باور کنم نیستی
....
تو نبودی ...دو زانو دوباره روبروت نشستم...چشماتو نگاه کردم...با چشمای بسته... تو نبودی،حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم...اما نتونستم دهن باز کنم...تو نبودی، با دستام تو رو لمس کردم ..دستام به روی صورتم بود لبام میلرزید....تا حالا شده توی بيداری باشی و آرزو کنی همه چيز خواب باشه...ديشب توی رختخواب دستمو فشار ميدادم مگه از اين خواب نکبتی بيدار بشم هر کاری کردم بيدار نشدم
...
تا حالا شده نفس کشيدن برات سخت باشه نه به خاطر مرگ بلکه از ترسش...تا حالا شده ....؟

توی اين چند روز اتفاقهای عجيب و غریب زياد افتاد... من هم آدم فوق العاده مزخرفيم يکی دو روز هست که به اين خصلتم پی بردم... آره فقط همينو اومده بودم بگم...اصلآ چه اشکالی داره منم مثل همه خل و ديوونه... دیونه شدم ديوونه ه ه ه ه.........

تو زندگی يک کارايی ميکنی که همه چيز را عوض ميکنه....يا اصولآ گند ميزنی به همه چيز يا نه برعکس....چه ميدونم...حوصله ناله و گله بازی درآوردن ندارم ولی دارم اين کارو ميکنم ... گند زدم به همه چی....حالا هم دارم دیوونه می شم...دوست دارم از اتاقم برم بیرون و ...داد بزنم ...بگم من می خوام برم پیش عشقم ... پیش اون که زندگیم مال اونه.

همیشه وقتی با هم یه جایی میشینیم...من همش حرف میزنم و تو ساکت و آروم فقط گوش میدی...؟

بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي...

میدونی....دیروز داشتم به اون روزا که از دستت داده بودم فکر میکردم..البته اون روزا فقط فکر میکردم از دستت دادم ..چه حالی داشتم ...فکر میکردم:ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

دوست ندارم که فکر کني دوستت دارم .....دوست دارم باور کني که دوستت دارم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...چون دنيا خیلی کوچیکه ...ميدونم که ..دنیا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...چون روز میآد و شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالي...چون آب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...چون من که اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم
...

عاشق توبودن برام خیلی کمه
...

خیلی ..من دیوونتم ....

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن عزیزم ...

لینک ثابت |

تقدیم به یگانه ستاره قلبم

یکشنبه چهاردهم آبان 1385-17:46 -فرزانه

 

 

اي عشق راه دور من
شکسته دل مغرور من
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم
به پاي تو نشستنم
مهم تو بودي عشق من
نه قصه دل بستنم


من بي تو يه ناتمومم
من بي تو يه نيمه جونم
دور از تو نزار بمونم
من بي تو... نه نميتونم

من بي تو يه بي نشونم
من بي تو رو به جنونم
دور از تو نزار بمونم
من بي تو... نه نميتونم

جايت تو آغوش منه
اين معني دوست داشتنه
رفتي و خاطرات تو قلبم رو آتيش ميزنه

اشکام به وقته رفته
عذاب تلخ باختنه
ارزشش رو داشت عشق من
معجزه شناختنت

مهم نبود دل سوختنم دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو ميگم که بازنده منم

 

تقدیم به مرتضی عزیزم که اگر چه ازش دورم

 ولی همیشه جاش توی قلبمه

 

لینک ثابت |

یاد تو

یکشنبه سی ام مهر 1385-9:37 -فرزانه

           شاید این بار

            نامه ای پر از باران

            برایت بنویسم

            وقتی به هوای دیدنت

            قلب ابرها هم

            تند تند می تپد

            یاد تو

             مثل چیزی

             شبیه یک قطره باران

             بر لبهای خشک و ترک خورده ام

             لیز می خورد!!!

لینک ثابت |

دلتنگی

شنبه بیست و دوم مهر 1385-17:12 -فرزانه

سلام

امروز هم یه روز بد دیگه هست و من دلم حسابی گرفته بود .صبح با بر و بچه ها رفتیم خیابون من برای خودم دردسر خریدم و چند جای دیگه هم سر زدیم و من با خستگی افسردگی تمام دنبالشون می کردم.خلاصه بماند که یه نفر به خاطر نداشتن حوصله چه تیکه ی بدی بارم کرد و من هم حسابی گریه کردم. ظهر هم یه کم خوابیدم و نا خاسته به جوجو د قولی کردم جوجو هم حسابی از دستم ناراحت شده . نمی دونم چی کار کنم تا از دلش در بیارم ولی به خدا  من هم حالم بهتر از اون نیست. فردا قراره که برگردم و باز ناچارا یه مدت از جوجو دور باشم.

نمی دونم چی بگم چون همه کلمه هاتموم می شن و این دلتنگی های من و شکایت از دست این روزگار لعنتی تموم نمی شه.

دلم خیلی براش تنگ می شه ولي نمي دونم چه كار كنم كه جوجو هم اين دلتنگي رو باور كنه بفهمه كه من بيشتر از هر چي كه فكرش رو بكنه دوستش دارم.

دوستت دارم و دل اين گنجشك كوچولو برات تنگ مي شه.

 

لینک ثابت |

اینم یه سلام یا یه تولد دوباره

یکشنبه شانزدهم مهر 1385-13:24 -فرزانه

دوستای گلم سلام .

واقعا من رو شرمنده کردید و با امیدی که بهم دادید من رو واقعا امیدوار کردید. می دونید بعضی وقتا یه سفر می تونه اونقدر روی یه نفر تاثیر بذاره که اون رو با تموم یه دنده بازی هاش زیر و رو کنه.

من دیروز به اراک اومدم .اومدم چند روز یه سری به خواهرم بزنم و یه حال و هوایی عوض کنم و به *جوجو *هم که خیلی ............   سر بزنم. از دیروز تا حالا  خیلی امیدوار شدم .وقتی خواهرم رو بردم سونو گرافی و دیدم یه جنین چقدر ناز و معصوم هست و وقتی بزرگ می شه از یه دیو ظالم هم بدتر می شه واقعا احساس نگفتنی دارم.

از دیروز که *جوجو * رو دیدم یه حال و هوای دیگه ای دارم نمیدونم این حال و هوا مال چی هست ولی یه احساس خاصی دارم. *جوجو* خیلی نگران و دلم می خواد براش دعا کنید تا این نگرانی هاش یه روز تموم بشه . راستی یه دعای دیگه هم براش بکنید تا بتونه برای کاری که در تدارک انجامش هست درست تصمیم بگیره.

معلوم نیست که دیگه کی آپ کنم ولی منتظرتون هستم.

 

      ((دوستت دارم ))

 

لینک ثابت |

سه شنبه یازدهم مهر 1385-9:12 -فرزانه

سلام

نمی دونم چه جوری بگم ولی شاید بخوام برای یه مدت ازتون خداحافظی کنم. چون به جنگ . جدلش نمی ارزه فقط تا چند روزه دیگه می آم نظر هاتون که شاید امید به من بده تا شاید یه روزی برگردم رو می خونم.

می خوام این لحظه آخر حرف دلم رو بگم.

چرا من هیچ وقت نمی تونم تصمیم بگیرم و انتخاب کنم و همیشه باید انتخاب بشم. دلم می خواد داد بزنم. خدایا بدجوری دلم شکسته بغض گلوم رو گرفته ولی نمی تونم اینجا بغضم رو بشکنم . می خوام داد بزنم .آره می خوام داد بزنم می خوام اونقدر داد بزنم تا گلوم پاره بشه می خوام اونقدر فریاد بزنم تا همه حتی اونایی که اونور دنیا هستن صدام رو بشنون.

خدایا من خیلی بهت نیاز داشتم و دارم بهت گفتم که راه درست نشونم بده نه راهی که... . خدایا من می دونم که می گن همیشه منتظر یه قدم منی تا صد قدم بیای جلو ولی کو؟ من که داره ده قدم می آم ولی دریغ از یه قدم.

خدایا من همیشه باید ساکت باشم و نتونم جیک بزنم جون فکر آدمای اطرافم خرابه و هزار فکر در مورد من می کنن. خدایا یعنی من به یه سنگ صبور یا یه محرم هم ندارم؟

من اینجام می خوای بزنی پس گردنم تا جونم در بیا؟ زودتر این کار رو بکن چون دیگه تاب و تحمل این جوری ها رو ندارم. حدایا من دیگه تحمل این امتحان ها رو ندارمممممممممممممممممممممممممم.

دیگه بریدم دیگه از دست همه خسته شدم حتی از دست این کارهای تو هم دیگه دارم خسته می شم. آخه این چه امتحانیه ؟ خدایا من دیگه بریدم تا کی باید بمونم تا ببینم زندگی داره من رو کجا می بره؟ به چند روز قطع تنفس نیاز دارم حتی حوصله نفس کشیدن هم ندارم

فقط برام دعا کنید تا زودتر این نفس هم قطع بشه.

لینک ثابت |

بد تر شد

شنبه هشتم مهر 1385-9:16 -فرزانه

       

        هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد                 از دل ما برود مهرو وفا بدتر شد

        مثلا خواستم اینبار موقر باشم                           و به جای تو بگویم که شما بدتر شد

        این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد                     بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد

        آسمان وقت قرار من و تو ابری بود                        تازه با رفتن تو وضع هوا بد تر شد

        چاره دارو و دوانیست که حال بد من                      بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

       روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت           آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد

لینک ثابت |

نمی دونم چی شده

چهارشنبه پنجم مهر 1385-11:41 -فرزانه

 

 نمی دونم برای چی ولی دلم خیلی گرفته دارم می ترکم و هیچ کاری از دستم برنمی آد. نمی دونم چرا ولی بد جوری خسته شدم از این زندگی کوفتی خسته شدم از اینکه باید دست روی دست بذارم و نتونم برای خودم کاری بکنم. قدیما هر وقت که دلم می گرفت تنها چاره زنگ زدن به آبجی بهار بود و یه کم درد و دل همراه کلی گریه. اما الان آبجی بهار خودش تنها نیست که من اجازه داشته باشم حالش رو خراب کنم اون بچه ای که داره درون اون شکل می گیره نباید مامان بهارش رو ناراحت ببینه.

از این زندگی تکراری خسته شدم زندگی که امروزش هیچ فرقی با دیروزش نداره زندگی که به هیچ وجه تحولی داخلش ایجاد نمی شه زندگی که همیشه باید ساکت بشینی تا ببینی خدا چی می خواد و مصلحت اون چیه خدا گفته از تو حرکت از من برکت خدا گفته تو سهم خودت رو انجام بده من هم سهم خودم رو انجام میدم. بابا جون درسته که خدا گفته "الله مع الصابرین" ولی آخه خدایا صبرم داره تموم می شه.

خدایا من توان این همه امتحان جور و واجور رو ندارم ولی اگر باز هم صلاح تو اینه من راضی به رضای تو هستم ولی به من صبر بیشتری بده تا بتونم اینا رو تحمل کنم.

می دونی بعضی وقتا همه چیز دست به دست هم می دن تا حال أدم رو خراب کنن هم موضوع هایی که بالا گفتم هم تنها بودن من رو داره بد جوری عذاب می ده. مامان و داداش رفتن اصفهان ،بابا هم که دیگه دانشگاه کلاسهاش شروع شده و اینقدر سرش با دانشجوهاش گرم شده که دیگه وقتی برای من نداره ،بهار هم که اراک ،علی کوچولو هم که یکی باید تر و خشکش کنه به همین خاطر این دو سه روز تنهایی هم داره حال من رو می گیره و عشقی که آخرش هنوز مجهوله!!!!!!!!!!!!!!!!!

برام دعا کنید که خیلی تنهام و این داره من رو کلافه می کنه.

 

 

 

لینک ثابت |

غضنفر (نجمه زارع)

شنبه یکم مهر 1385-18:30 -فرزانه

  دوستای گلم سلام

دو روز بعد از نوشتن  شعر" خبر "وقتی که فکر کردم دیدم این آخر نامردی هست که یه یادی از مرحوم نجمه زارع نکنم.

نجمه زارع متولد سال ۱۳۶۰ اهل کازرون و یکی از بزرگان شعر استان فارس بود. او در طی عمل زیبایی جان خود را از دست داد و جامعه فرهنگ و ادب پارسی را داغدار کرد. لطفا قبل از خواندن این شعر برای شادی روح او فاتحه بخونید.          

"یادش کرامی و روحش شاد"

                                                              "غضنفر"

تو دست خواهی زد به هر کاری غضنفر

شاید دل من را بدست آری غضنفر

در گوشه ده در اتاقی تنگ و تاریک

با یاد من تا صبح بیداری غضنفر

مال تو باشم آرزوی تو همین است

چه آرزوی کوچکی داری غضنفر

به مادرت این را بگو تا کی قرار است

هی دست روی دست بگذاری غضنفر

فریاد تو در کوچه می پیچد که داری

یک مشت نان خشک در گاری غضنفر

من با توام فردا که فقر از تو بسازد

یک مرد بی اعصاب و سیگاری غضنفر

حتی اگر شب ها بدون نان بخوابم

حتی اگر من را بیازاری غضنفر

نه خانه و ماشین برای زندگیمان

کافیست اینکه دوستم داری غضنفر

من شوهرم یک شیک و با کلاس است

یک روز می فهمی سر کاری غضنفر

 

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.